
دوباره سلام. خوبين بچه ها؟
طبق قولي كه به خودم داده بودم روز 13 تير آپ كردم.
اصلا شما مي دونيد 13 تير چه روزيه؟
بعضيا تون مي دونيد. بعضيام خب .............!!!!!!
بچه ها! شما قهرمان هاي كشورتونو مي شناسين؟
تا حدودي؟ مثلا رستم، اسفنديار، سهراب و ... .؟ داستان همۀ اينا رو همتون ميدونيد.
امروز من مي خوام از آرش بگم آرشِ كمانگير!
شايد بعضياتون داستان اين قهرمان ملي رو بدنيد. حالا واسه اونايي كه ميدونن و نميدونن ميگم:
تو جنگ بين ايران و توران، منوچهر، شاه ايران از افراسياب شكست خورد.
..شـكـسـت.. چه واژۀ تلخي بود. اما ايرا بايد اينو مي پذيرفت.
از طرف فرماندۀ سپاه توران، افراسياب، فرمان رسيد كه
براي تعيين مرز دو كشور، يكي از فرمانده هان سپاه ايران تيري از مازندران به خاور/خراسان/ پرتاب كنه.
ميگن همون موقع اسپندارمذ ايزد بانوي زمين پديدار شد و فرمان داد تا تير كمان آوردند و اونو به آرش داد كه تير رو از همه دورتر پرتاب مي كرد. منوچهر شاه نگران نيروي بود اما آرش
نيروي ايمانو براش معنا كرد.
آرش، تنِ پاكشو به همه نشون داد و گفت ببينيد تن من هيچ بيماري و عيبي نداره اما ميدونم همين كه تيرو رها كنم جانم از بدنم خارج ميشه.
آرش به راه افتاد. مردم براش آرزوي موفقيت مي كردن.
به كوهپايه رسيد به ستيغ كوه نگاه كرد. صبح اونروز تابستون و گلهاي وحشي و رنگارنگ البرز خوشامدگوي قدم استوارش بودن.
آرش بالا ميرفت. هرچي بالاتر ميرفت سكوت طبيعت فراگيرتر مي شد.
شروع به نيايش كرد. سكوت محض بود. و هراز چندي سوسوي بادي.
لبۀ طلايي خورشيد از پشت كوه نمايان مي شد. آرش به كنار جويباري رفت.
جرعه اي نوشيد. قوت گرفت. خورشيد بالاتر اومد و به بدن آرش تابيد.
آرش نيرو مي گرفت. پاك و بي آلايش مي شد. دوباره به راه افتاد. از پيچ و خم ها و سراشيبي كوه و زمين هاي سنگلاخ گذشت. ايستاد. حالا رو قلۀ سپيد دماوند ايستاده بود. خورشيد با تمام قدرت به بدنش مي تابيد و آرش نيرو مي گرفت.
كمانُ بيرون آورد. تيرُ گرفت تو دستش. پر سيمرغُ كه انتهاي تير بود به گونه هاش ماليد. روي يك پا زانو زد. تيرُ به چلۀ كمان گذاشت. دست راستشو خم كرد و دست چپشُ راست كرد. مي دونست پهناي كشورش به نيروي اون بستگي داره.
زۀ كمانُ كشيــــــــــــــــــد. با تمام قدرت. آسمان در مقابلش نيست مي شد و زمين توان نگه داشتنشو نداشت. آرش سراپا قدرت ايمان بود.
/ واي من ديگه گريم گرفته نمي تونم تحمل كنم/
با تير يكي مي شد باد وزيدن گرفت. در نهايت قدرت، آرش تيرو رها كرد.
نيست شد... از بين رفت... با تير يكي شد...بي جان روي زمين افتاد....
پرواز كرد.......
هرمز، خداي بزرگ، به وايو، فرشتۀ باد، دستور داد تا از تير محافظت كنه.
يه نصفه روز تير تو آسمون بود تا اينكه كنار رود جيحون رو تنۀ درخت گردويي كه بزرگتر از اون در جهان نبود نشست و اونجا مرز ايران و توران شد. روز 13 تير...... .
شامگاهان، راه جوياني كه مي جستند آرش را،
به روي قلّه ها، پي گير،
باز گرديدند، بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير،
جان خود در تير كرد آرش،
تير آرش را سواراني كه ميراندند بر جيحون،
به ديگر نيمروز از پي آنروز نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند،
و آنجا را از ان پس مرز ايران شهر و توران شهر ناميدند.
ياد آرش هيچ وقت از ذهن ما ايراني ها مخصوصا خودم بيرون نميره.
13 تير روز تيرگان مبارك